close
تبلیغات در اینترنت
استهبان
loading...

http://www.rabe.ir:سایت ادبی منتقل شد

لطفاً به آدرس جدید مراجعه فرمایید : http://www.rabe.ir

نمایی نزدیک از شهرستان استهبان:
آبشار استهبان


آبشار به روایت سنگ نوشته





بامدیریت انجمن شعرواَدب شهيد رابع استهبان

وبه مناسبت هفته قرآني، با محوريت مسجد وتربيت قرآني


وبا حضور شاعران مطرح کشوري و استاني در سالن شمس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار شد.

در اين مراسم که هم زمان با بزرگداشت سعدی شیرازی شاعربزرگ ايرانی بود، شاعراني چون عليرضا قزوه، زکريا اخلاقي، سيدحميدرضا برقعي، ايوب پرندآو، پروانه نجاتي و جمعي از شاعران استاني وشهرستان به شعر خواني پرداختند.

اين برنامه با هدایت انجمن ادبی شهيد رابع وبه همت دبيرخانه قرآني شهرستان قرآني استهبان، فرمانداري استهبان، اداره فرهنگ وارشاد اسلامي استهبان برگزار گردید که مورد استقبال هنر دوستان و ادب پروران قرار گرفت. 



استفاده بسیار زیاد و شایسته از آیات و روایات قرآنی و مفاهیم آن از ویژگی های آثار سعدی شیرین سخن است. در ادب فارسی کمتر شاعری را می توان پیدا کرد که در اشعارش به اندازه سعدی از قرآن و روایات تاثیر گرفته باشد. شیخ اجل از همان ابتدای بوستان و گلستان و غزلیات ، تسلط بی نظیر خود را به کلام الله و احادیث نشان می دهد.

در واقع الگوی اصلی سعدی در آثارش قرآن است و بهره گیری از تلمیح های ادبی و اشاره های مستقیم و غیر مستقیم به آیات و مفاهیم قرآنی از ویژگی های سخن سعدی است و توجه وی به آیات قرآن، بهره گیری از نوعی حکمت شرعی و نبوی است.


در مقدمه گلستان مفاهیم حمد و ستایش، تقرب، پروردگار و عجر انسان ذکر می‌شود و در پایان آیه ۱۳ سوره مبارکه سبا می‌آید: « اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِی الشَّکورُ».

سعدی در دیباچۀ گلستان می‌گوید: «طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت» که طاعتش موجب قربت است به آیه شریفه 13 از سوره حجرات اشاره دارد: « إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ؛ گرامی ترین شما در نزد خدا پرهیزگارترین شماست». و به شکر اندرش مزید نعمت: اشاره به این آیه است: « وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ؛ اگر سپاس بگزارید بر نعمت شما می افزایم».(ابراهیم/7)

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود

پیمبر زادگی قدرش نیفزود

هنر بنمای اگر داری نه گوهر

گل از خار است و ابراهیم از آزر

این ابیات نیز، به آیات 47ـ 46 از سوره هود اشاره دارد که در آن ماجرای کنعان، فرزند کافر حضرت نوح(ع) مطرح شده است.

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

از درخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

از همگان بی نیاز و بر همگان مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

که اشاره دارد به آیات زیادی از جمله « صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ…؛ قدرت الهی را [بنگرید] که هر چه را محکم و استوار پدید آورد».(نمل/ 88)

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

ز روی خوب «لکم دینکم ولی دین»

این بیت نیز برگرفته از آیه 6،سوره کافرون است که می فرماید:« لَکُمْ دینُکُمْ وَ لِیَ دینِ؛ [بگو: ای کافران] دین شما برای خودتان و دین من هم برای خود من».

اگر بنده کوشش کند بنده وار

عزیزش بدارد خداوندگار

این بیت ترجمه دقیقی است از آیه 96 سوره مریم که می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا؛ هر کس ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد خدا برایش دوستی (در بین مردم) قرار می‌دهد».

سبـحـان مـن یمیت و یحیی

و لا الـه الا هـو الذی خلق الارض و السّماء».

بیت‌ فوق برگرفته از این آیات است: « لا اِلهَ اِلاّ هُوَ یُحیی وَ یُمیتُ فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ…؛ معبودی جز او نیست، زنده می‌کند و می‌میراند. پس،به خدا و فرستاده او ایمان آورید ».(اعراف/ 158)
و « خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ ؛آسمان‌ها و زمین را به حق آفریده است، او والاتر از آن است که چیزی را شریک او سازند».( نحل/ 3)

در مجموع بیش از ۱۲۰۰ مورد در آثار سعدی شیرازی به داستان های مختلف قرآنی اشاره شده است و از این میان شیخ اجل در گلستان ۱۰۲ مورد و در بوستان ۱۱۵ آیات قرآنی را به صورت آشکار آورده است  و به طور تقریبی در گلستان ۷۰ مورد حدیث نبوی و در بوستان ۵۲ مورد از احادیث  را مورد استفاده قرار داده است.

اساس تأثیرپذیری سعدی از قرآن استفاده مستقیم از آیات نیست بلکه او مفاهیم آموزه های قرآن را در آفرینش فضای اشعار و حکایت ها به کار می گیرد و می توان گفت که بیان هنری سعدی بیش از هر چیز مدیون قرآن است.

****
حکایت

عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به حجت با او بس نیامد، سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدینها معقد نیست و نمی شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.

آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی

آنست جوابش که جوابش ندهی

****

حکایت

یکی از حکما را شنیدم که می گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.


سخن را سر است ای خداوند و بن

میاور سخن در میان سخن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

نگوید سخن تا نبیند خموش


* * * *


استاد محمد خلیل مذنب  متخلص به جمالی :
درسال 1310در شهر استهبان ازدیار شاعر خیز فارس دیده به جهان گشود ،ودر سن جوانی به شیراز مهاجرت کرد و در آنجا سکنی گزید و با شاعران بزرگی از خطه فارس از جمله نصراله مردانی و احد ده بزرگی و دیگر شاعران و ادیبان گشور آشنا شد استاد جمالی در حوزه مضمون یابی بسیار چیره دست بود و توانا تا آنجاکه به کمتر غزلی از او می توان برخورد کرد که از مضامین تازه سرشار نباشد و همین نکته دست نوشته ها و دل سروده های او را در میان آتار همگنان خویش متمایز کرده است ، شعر او حال و هوای صبح شدن داشته و پیراهن سپیده بر تن کرده ، دل های جوانان را به خود مجذوب می کند . این پیر روشن ضمیر که شعر هائی داشت سرزنده و با نشاط ، از (شرق عشق ) طلوع کرد در (مزرعه نور ) بی آنکه ادعائی داشته باشد و یا پیرایه ای بر خود ببندد از شهرت و نام  ، هر چند نام آور شد و بزرگ ، سودا زده رفت تا در ( خط زمان ) به انسان رسید از دلدادگی سرود و از عاشقی گفت تا ( ادبیات عاشورا ) را رقم زد از شور شیرین زیبا سرود ( که عشق مجنون است ) و چون با (دختر صوفی ) در مثنوی نوشت ، از بستر سبز غزل جوان برخاست . بوی گندم بهانه ای شد برای ( راز یک لبخند ) ازاین گنگ خوابیده که توان قصه گفتنش نبود ، مجموعه های زیر به جا مانده و منتشر شده است . که عشق مجنون است (1363) درمزرعه نور (1364) انسان در خط زمان (1365) ادبیات عاشورائی (1367) نگین خورشید (1369) منظومه های شگفت (1371) دختر صوفی (1373)شرق عشق (1375)گزیده ادبیات معاثر(1378)عاشقانه های عاشورائی (1378)تاملاقات سحر(1384)رازیک لبخند(1385)همه خورشید شویم (1386)به تعظیم عشق (1386)
 




« زنده یاد استاد جمالی »
آشنا باید شدن

با کتابُ الله اکبر آشنا باید شدن

پیرو دینِ مبینِ مصطفی باید شدن

با کلیدِ باءِ بسمِ الله الرّحمن الرّحیم

واردِ گنجینه ی علمِ خدا باید شدن

عالمِ علمِ کلام و حکمت و فقه و اصول

ناقدِ نقدِ کلامِ کبریا باید شدن

خواهی ار آیینه یه ی یزدان نما گردد دلت

در جهان، آیینه ی قرآن نما باید شدن

مانده از احمد کتاب الله و عترت بین خلق

عبدِ یکتا، متّفق با آن دوتا باید شدن

دستِ دل بر عُروَةُ الوُثقایِ دل باید زدن

از کمندِ نفسِ شیطانی، رها باید شدن

تا شود پُر عالَم از آوای قرآنِ کریم

با مسلمانانِ عالَم، هم صدا باید شدن

منطقِ قرآن و عقل و آدمی، بالإِتّفاق،

هردو می گویند: انسان! پارسا باید شدن

دست از این دنیا "جمالی" عاقبت باید کشید

اهلِ فکر و ذکر و ريالرآن و دعا باید شدن

****

شمس اصطهباناتی

در سال 1288 خورشيدي در يك خانواده ي مذهبي روحاني در استهبان كودكي تولد يافت كه نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزند ملاآقا و از نوادگان حاجي محمد باقر اصطهباناتي واعظ است. وي با گذراندن تحصيلات مكتبي، دوران كودكي را پشت سر گذاشت. در سن دوازده سالگي به سرودن شعر پرداخت. طبع روان و ذوق فراوانش خيلي زود او را به عنوان شاعري محبوب در دل مردم جاي داد. در ابتدا كارمند بلديه (شهرداري) استهبان شد، ولي روح لطيف، عاطفه ي سرشار، نازكي خيال، بلند نظري و آزادمنشي اش او را از محيط خشك اداري بيرون كشيد و خود را از قيد و بند قوانين اداري رها ساخت.

از آن جايي كه به خاندان عصمت و طهارت ارادتي خاص داشت، لباس روحانيت پوشيد و به عنوان يكي از بهترين وعاظ و ناطقين، نه فقط در استهبان كه در طيف گسترده اي از استان فارس مشهور شد و با صداي خوش و حضور ذهن فعال و نكته سنجش، زبانزد خاص و عا م گرديد.

شمس، اين شاعر دلسوخته و مردمي، در عين حال خوش مشرب و هنرمند كه بر حق، بنيان گذار و تثبيت كننده ي فرهنگ عامه ي مردم استهبان است، در 24 تير سال 1358 در سن 70 سالگي درگذشت و در جوار مرقد مطهر سيد علاء الدين حسين (آستانه) ي شيراز به خاك سپرده شد و با مرگش، ضايعه اي جبران ناپذير بر فرهنگ مردم، شعر، ادب و ادب دوستان وارد ساخت.

از ايشان شش فرزند هنر دوست و ادب پرور بر جاي مانده است. سه پسر به نام هاي :‌ آقايان محمد باقر، علي و محسن و سه دختر كه خوشبختانه همگي در قيد حيات اند.

در زماني كه غرب استعمارگر با تمام تلاش خود در پي انهدام فرهنگ و سنت و آداب و رسوم ماست و با تهاجم فرهنگي خود در پي بي هويت ساختن مان و دور كردن از اصل خويش است و ما را نسبت به گذشته ي خود بيگانه مي سازد و از درون مي تراشد و تهي مي سازد، جا دارد كه به خويشتن خويش بازآييم و نسبت به بزرگان خود اداي احترام كنيم؛ استاد محمد رضا آل ابراهیم.

سروده ای از مرحوم شمس اصطهباناتی:

ز عقل و علم و دین دَم زن، دَم از مکر و دغل کم زن

به بام عشق پرچم زن بهل صورت بجو معنا

ز کثرت سوی وحدت شو جدا از این دوئیّت شو

دمی با دل به خلوت شو که جان را بنگری مَجلا

گهر را از خزف بشناس و چاه از راه و خار از گل

ملک را ز اهرمن، شاه از گدا ، کرباس از دیبا

ز کاخ عشق درگه جو به کوی عارفان ره جو

چو سلاک دل آگه جو رهی در مُلک اِستغنا

به خود بازآ گه و بیگه میاور سر به هر درگه

که شیطانت برد از ره کند اهریمنت اِغوا

برون از نفس سرکش رو چو مردان گرم و سرخوش رو

میان آب و آتش رو کلیم آسا خلیل آسا

زبان درکش ز گفت شر، برآر از خواب غفلت سر

بکن با اهل حق یک سر به کهف خامشی مأوا

شش ارکان را بهل و ز هفت آبا نیز برکن دل

بسوزان چار طبع و بر شو از نُه گنبد خضرا

بحق می­باش مُستغرَق، نشین با نوح در زورق

به فرق موج زن بیرق، ز طوفانش مکن پروا

اگر خواهی شوی سالک مدان خود را به خود مالک

وگرنه عاقبت هالک شوی چون پیر برصیصا

غرور و نخوت و مستی که باشد آخرش پستی

زند آتش بر این هستی بسوزد دین و هم دنیا

مخور گاهی غم روزی که هست این جیره هر روزی

به مال و مکنت اندوزی فزون از حد مشو کوشا

مدار الفت به بدخواهان سیه کاران و گمراهان

که چون آن رانده درگاهان تو هم روزی شوی رسوا

الا تا چند همچون خس روی بر باد هر ناکس

دو تا کن قامت از این پس به پیش ایزد یکتا

در آ از لانه­ی ویران، مشو پنهان چو خفاشان

تو خود یک روز شو تابان نه در نظاره چون حربا

به سیم و زر مشو مایل، مزن این سکه را بر دل

که زر در پیش اهل دل بود چون سنگ استنجا

سرانجام جهان بنگر و زین شهد و شکر بگذر

ز خوان تلخ او بگذر که حنظل باشد این حلوا

نه قارون ماند و نه قیصر نه کسری نه ترنج زر

نه دارائی اسکندر، نه فرّ و شوکت دارا

نه اورنگ سلیمانی نه تخت و تاج ساسانی

نه تزئینات سلطانی نه آن مفلس نه آن دارا

به مهر گیتی گردون بود چشم امیدت چون

که گشت از جور او دل خون بسی پیر و بسی برنا

مرام زشت کمتر جو، مشو مفتون رنگ و بو

سخن از این و آن کم گو بهر دکان مکن سودا

به وحدت باش مردانه، مشو  مسحور بیگانه

که هر سو هست بتخانه چه از هندو چه از بودا

گریز از کید اهریمن، مشو از مکر او ایمن

که این بی­چشم و رو دشمن فریبش هست ناپیدا

بهر پستی مکن خدمت، بهر دستی مکن بیعت

مباش از بهر دون همت روان خسته بدن فرسا

مکن خود را به مستی گم، مخور می از کف مردم

بیا تا از غدیر خم بریزم بر لبت صهبا

از آن می کز کمال وی شود عمر جهالت طی

به تاج و تخت و مُلک  کی کند نیروی او دعوا

از آن می کز یکی ساغر دماغ عقل گردد تر

به دست ساقی کوثر درخشد چون ید و بیضا

از آن نیروی ربانی و زان فیاض روحانی

رسد بر عالی و دانی ز علم او بسی کالا

علی ایمان علی ارکان علی قرآن علی فرقان

علی عالی علی والی علی مصحف علی انشا

علی حاضر علی ناظر علی قائم علی دائم

علی عارف علی عالم علی صابر علی بکا

به مدحش عاجز و خسته به نعتش سست و بشکسته

زبان از گفت و طبع از شعر و نوک خامه از املا

بود کام دلم شیرین ازین کیش و ازین آئین

که در مدح امام دین شدم طوطیِّ شِکَّرخا

خوشم و ز خویش خوش بینم علی را از محبینم

درین کیشم درین دینم، مسلمانم نیم ترسا

ترا شاها ثنا گویم دری دیگر نمی­جویم

ره کوی تو می­پویم چه در دنیا چه در عقبا

شها در وقت جان دادن به شمس خود نظر افکن

که لختی گیردت دامن کند جان بر رخت اهدا

*********

به بهانه شب شعر مسجد و تربیت قرآنی دفترچۀ شعری با عنوان " پیک سعادت " گزیده ای از اشعار سروده های شاعران برجسته  و اشعار سروده های شاعران مدعو و شاعران استهبانی خوانده شده در این شب شعر را تهیّه و تنظیم نمودیم
که گزیده ای از آن را در ذیل می خوانید.

پروانه نجاتی

زهرا مامان بیا صمیمی باشیم

مثل دو تا دوست قدیمی باشیم

بیا با هم حرف بزنیم بخندیم

در رو به روی غصه ­ها ببندیم

درسته دختر خوبه دلبر باشه

تو خوشگلی از همه کس سر باشه

جلوه تو ذات دختره می ­دونم

کار خداست مقدره می ­دونم

همه می­گن دخترا برگ گلن

داداش میگه البته یه کم خلن

چسب روی دماغ یعنی که زشتن

به فکر خط خطی سرنوشتن

پشت این رنگ و روغنا دروغه

پشت اینا یه طرح بی ­فروغه

مردا میگن که خوشگلا نجیبن

راستش و بخوای دخترا مثل سیبن

سیب زمین افتاده بو نداره

رَه گذر هم پا رو دلش می­ذاره

سیب­ های روی شاخه چیدن دارن

از دست باغبون خریدن دارن

بهار خانوم دل نگرون توام

دلواپس روز خزون توام

حالا که می­ خوای بری توی خیابون

خودتو بگیر چراغ نده تو میدون

وقتی که حوا پا گذاشت تو عالم

به دو می­ خواست بره به سمت آدم

زد تو سرش فرشته گفت: حاج خانوم

چه می­کنی فردا با حرف مردم

روتو بگیر با این لپای داغت

بشین بذار آدم بیاد سراغت

آره مامان اینم حرف کمی نیست

حجب و حیا قصه ی مبهمی نیست

این روسری یعنی که تو نجیبی

شکوفه معطّر یه سیبی

این روسری پرچم اعتقاده

نباشه گلبرگ­ها اسیر باده

زلفاتو از روسری بیرون نذار

چشمای هیز و سمت زلفات نیار

مردای خوب پرده دری نمی­خوان

عشقای لوس سرسری نمی­خوان

باید بدونی زندگی بازی نیست

تَـوَهُمِ قرص­های اِکستازی نیست

اونهایی که پلاس کافی شاپن

احساسات دخترا رو می­قاپن

اونی که می­ره پارتی­های شبونه

تو کار و بار انگل دیگرونه

مردای خوب کاری و اهل دلن

مردای بد توی خیابون ولن

مردای خوب فقط نجابت می­خوان

از زنشون غرور و غیرت می­خوان

علاف مو فشن که مرد نمیشه

تا لنگ ظهر به رختخواب سیریشه

مردی که قیچی میزنه به ابرو

از اون نگیر سراغ زور بازو

مردی که بند انداخته مرده؟ نه نیست

برا کسی شریک درده؟ نه نیست

جوهر مردی نداره، زغاله

نه مرده و نه زن؛ تو حس و حاله

برق لب و کرم که اومدتو کار

مردونگی بررو خدا نگه­دار

ابرو کمون خیابانو شلوغن

پر از فریب حرفای دروغن

دوست دارم دیونتم، اسیرم

یه روز اگه نبینمت می­ میرم

یکی دو روز بعد تو همین خیابون

یه لیلی دیگه ­ست کنار مجنون

برا کسی بمیر که راستی مرده

جر نزنه، نپیچه، برنگرده

بله به کسی بگو که عاشق باشه

توحرف عاشقونه صادق باشه

یعنی باید شیفته روحت باشه

تشنه چشمه شکوهت باشه

آره گلم سرت رو درد نیارم

این لوده بازی­ها رو دوست ندارم

گیس طلایی به چشماشون زل نزن

با فوکلات به دستاشون پل نزن

همپای دخترای بد راه نرو

با چشم باز مامان توی چاه نرو

***********

زنده یاد حاج محمد عطاریان-استهبان:

خوشا کسی که سحر حال طاعتی دارد

حضور قلبی و با دوست الفتی دارد

به اشک دیده بشوید گناه هر روزش

درون سجده و ذکرش عبادتی دارد

ز رستخیز بترسد که پیش می­آید

هر آن که آمده دنیا قیامتی دارد

به قدر راه پر از خوف توشه بردارد

و گرنه صبح قیامت ندامتی دارد

چو داغ سینه بود جانگداز در محشر

خوشا کسی که به معشوق ارادتی دارد

اگر ز عالم بالا کمی شود آگاه

یقین کند که زمانه عداوتی دارد

ز آسیای گران سنگ، دانه ­ی گندم

ز جور چرخ و فلک هم شکایتی دارد

نصیب گوشه نشینان همیشه رحمت باد

نماز و ذکر سحرها حلاوتی دارد

خمیده قامت«عطار»از گناه، امّا

ز پرده پوشی یزدان خجالتی دارد

*****


زنده یاد حاج اصغر قاسمی-استهبان:

حیات دوباره

اگر ز جان گذری جان تازه­ ات بخشند

پس از ممات حیات دوباره­ ات بخشند

اگر گذر کنی از این متاع اندک خویش

وفور نعمت رب بی شماره ­ات بخشند

صبور باشی اگر در هجوم سختی­ها

هزار جام ظفر با اشاره ­ات بخشند

کنار خم چو نشینی و تشنه برخیزی

شراب کوثر دل در بهاره­ ات بخشند

حصار تن چو شکستی همیشه آزادی

بهشت  و روضه­ ی رضوان هماره­ ات بخشند

مبند دل به امید وفا بر این دنیا

که با فریب فسون و شراره­ ات بخشند

اگر که پاره کنی پرده­ های ظلمت شب

افق افق به سحرگه ستاره­ ات بخشند

*****

سیدحمیدرضا برقعی:

شنیده می­شود از آسمان صدایی که...

شنیده می­شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که...

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...

نوشت نام تو را، نام آشنایی که...

پس از نوشتن آن آسمان  تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزیّن شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده­ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه برمی ­داشت

چرا که روی زمین واژه­ ی وَزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف این چنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را

گمان کنم که تو را، اصلاً آفریده تو را

که گِرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه­ ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی­ اَت را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل  از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه ­ی تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابیطالب از خدا پُر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه­ ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد...تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی !

به نان خشک علی ساختی، به جان علی

از آسمان نگاهت ستاره می­ خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می­ خواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم

شکسته آمده ­ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه(س)در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی­کرانه­ ی توست

«کرم نما و فرود آ که خانه خانه­ ی توست»

**********


  زکریا اخلاقی:

دل را به بهار می­ سپارد قرآن

بگذار به باغ جان ببارد قرآن

بر سینه­ ی آن کس که تلاوتگر اوست

هر لحظه نزول تازه دارد قرآن

&

هر آیه به کف جام رحیقی دارد

هر سوره اشارت دقیقی دارد

هر موج برآورد هزاران گوهر

این بحر چه ژرفای عمیقی دارد

&

تابان و درخشنده هزاران سینه است

از گنج نهانی که در این گنجینه است

نوری است که جلوه­ ی شکفتن دارد

یک نقش و صد و چهارده آئینه است

&

در خلوتی از حضور جاری شده است

از معبر شوق و شور جاری شده است

ژرف است و زلال و می­ درخشد در دشت

این چشمه ز کوه نور جاری شده است

&

قرآن خواندم که گفتگوی تو کنم

چون اهل نیاز رو به سوی تو کنم

تو نور زمین و آسمانی اما

من سوره به سوره جستجوی تو کنم

&

ای نام تو بر سر زبان­ های همه

خوشبوست به ذکر تو دهان­ های همه

آیات تو در تمام عالم جاری است

پیوسته تویی بهارِ جان­ های همه

&

پیش تو صناعات مجازی هیچ است

در بزم تو وصف عشق بازی هیچ است

در شرح اشاره­ های وحی آمیزت

تفسیر کبیر فخر رازی هیچ است

**********


حسن کیانی - استهبان:

شهر قرآنی

از زلال هوای استهبان

باز بوی حیات می ­شنوم

بوی قرآن، بهار دل­ ها را

 از گل صابونات می­ شنوم

روح، سرزنده می­ شود این جا

تا اذان نماز می گویند

گوش کن کز لب فرشته­ ی صبح

باز راز و نیاز می ­گویند

بر ستیغ بلند سوره­ ی نور

 باز خورشید می­زند لبخند

دل و جان با قرائت قرآن

چه نجیبانه می­ خورد پیوند

سبزتر از نسیم سبز سحر

سوره­ ها جاری ­اند بر لب­ ها

از دل آسمان آبی شهر

شادمان می­ رسند کوکب­ ها

چه جوانبخت می ­شتابد دشت

چه کهنسال می­شکیبد کوه

دشت آرام  می­زند لبخند

کوه آسوده می ­شود ز اندوه

روزها روزهای قرآنی است

لحظه ­ها لحظه­ های ایمان بخش

ماه­ ها، ماه­ های روح افزا

سال­ها، پاک و ساده و جان بخش

باغ عرفان چقدر سرسبز است

در بهار تلاوت احساس

آیه آیه شکوفه­ ی توحید

سوره سوره ضحی وکوثر و ناس

شهر  قرآنی است استهبان

آب و خاکش هماره روحانی

آسمانش رسیده تا ایمان

مردمانش کریم و قرآنی

******


میرزا محمد شعله اصطهباناتی:

مسجد و تربیت

هست مسجد از نیاکان آرمان تربیت

رَبِّ رَحمان هست یکتا دیده­ بانِ تربیت

تربیت تاب و توان روح انسانیّت است

آن که دارد افتخار جاودان تربیت

مسجدُ الاقصی نمای آشکار دین ماست

لَیلهُ الاسری نماد آسمان تربیت

هر کجا بینی به فرمان نبی رونق گرفت!

این بُوَد سرمایه­ یِ اَمن و اَمان تربیت

هر که سرپیچی کند از امر و نهی کردگار

هست خارج از مدار راهیان تربیت

هر کسی باید شود تسلیم با آغوش باز

بلکه تا بوسه زند بر آستان تربیت

هر که دارد عشق و ایمان در مرام زندگی

با دلی روشن بگردد جان فشان تربیت

هر که بی باک است در این مکتب با عزّ و شأن

جا ندارد نقطه ­ای در داستان تربیت

هر که دارد گرمی خاطر به آداب و عمل

لاجرم خود می ­کشد در سایبان تربیت

عارف دیندار صادق در مصاف روزگار

بی تَسامُح روز و شب دارد نشان تربیت

وه چه خوش آن کس که باشد در همه احوال خویش

بهر اصلاح خلایق در کمان تربیت

مرحبا آن کس که داردغیرت و مردانگی

تا بگردد از لیاقت میزبان تربیت

جایگاه خلوت و تقدیس یزدان مسجد است

هست مسجد فی الحقیقت آشیان تربیت

هر کسی کوتاه دارد دست دل در اعتقاد

خود ندارد در عمل تاب و توان تربیت

مسجد است آنجا که باشد ملجاء راز و نیاز

هر دو باشد از ره دل تواَمان تربیت

صحنه­ ی دل را که بگشایی همان جا مسجد است

مسجد بی راز دل باشد زیان تربیت

در مقام اِلتجا-دل- زنده باید داشتن

چون زبان دل بُود ذکر زبان تربیت

هر که را صدق و صفا باشد دلش عرش خداست

نور حق بایست در دل هر زمان تربیت

شعله ­ی ایمان بباید در درون آدمی

تا نگه دارد هماره جسم و جان تربیت

**********